یکی از انتقادهایی که عده ای به برنامه دوران گذار شاهزاده رضا پهلوی وارد میکنند، این است که میگویند:
«چرا باید فرد یا نهادی، حتی برای مدتی محدود، مسئولیت اداره کشور را بر عهده بگیرد؟ مگر نباید از همان روز نخست، همه چیز با انتخابات آزاد تعیین شود؟»
در نگاه اول، این پرسش منطقی به نظر میرسد، اما اگر کمی عمیقتر به تجربه ملتها و روند تکامل نظامهای سیاسی نگاه کنیم، پاسخ چندان ساده نیست.
نخست باید بپذیریم که مردمسالاری، با وجود همه دستاوردهایش، نظامی بینقص نیست. حتی قدیمیترین و موفقترین کشورهای مردمسالار نیز با چالشهایی مانند نفوذ پول و رسانه در انتخابات، پوپولیسم، دوقطبیشدن جامعه، گسترش اطلاعات نادرست، کاهش اعتماد عمومی به نهادهای سیاسی و دشواری تصمیمگیریهای بلندمدت روبهرو هستند.
به بیان دیگر، دموکراسی پایان تکامل سیاسی بشر نیست؛ بلکه پیشرفتهترین مدلی است که تاکنون ساختهایم. همانگونه که نظامهای سیاسی در طول تاریخ تکامل یافتهاند، این احتمال کاملاً وجود دارد که نسلهای آینده نیز شیوههایی کارآمدتر، هوشمندتر و عادلانهتر برای اداره جوامع ابداع کنند.
حال اگر چنین نظامی، با وجود صدها سال تجربه، نهادهای قدرتمند و فرهنگ سیاسی تثبیتشده، همچنان با این همه چالش روبهرو است، چگونه میتوان انتظار داشت کشوری که تازه از دل یکی از سرکوبگرترین حکومتهای جهان خارج شده، از همان روز نخست همه زیرساختها و سازوکارهای لازم برای استقرار یک دموکراسی پایدار را در اختیار داشته باشد؟
ایران پس از جمهوری اسلامی، کشوری خواهد بود که دههها از احزاب مستقل، رسانههای آزاد، اتحادیههای مدنی، قوه قضائیه مستقل و رقابت سیاسی واقعی محروم بوده است؛ جامعهای که سالها زیر سایه سرکوب، سانسور، بیاعتمادی، فساد ساختاری و شکافهای عمیق سیاسی و اجتماعی زندگی کرده است.
در چنین شرایطی، برگزاری فوری انتخابات، بدون آمادهسازی زیرساختهای لازم، الزاماً به معنای استقرار دموکراسی نیست.
دموکراسی، تنها به صندوق رأی خلاصه نمیشود.
دموکراسی مجموعهای از نهادها، قوانین، فرهنگ سیاسی، رسانههای آزاد، احزاب مستقل، قوه قضائیه بیطرف، تضمین حقوق شهروندان و سازوکارهای نظارتی است.
صندوق رأی، آخرین حلقه این زنجیره است؛ نه نخستین حلقه آن.
پیش از برگزاری یک انتخابات آزاد، باید امنیت برقرار شود، خدمات عمومی از کار نیفتد، اقتصاد از فروپاشی نجات پیدا کند، رسانههای مستقل فرصت فعالیت بیابند، احزاب شکل بگیرند، قوانین انتخاباتی تدوین شوند، نهادهای برگزارکننده انتخابات استقلال داشته باشند و مردم بتوانند بدون ترس، میان گزینههای واقعی انتخاب کنند.
به همین دلیل، تقریباً همه کشورهایی که از حکومتهای اقتدارگرا عبور کردهاند، دورهای انتقالی را تجربه کردهاند؛ دورهای که هدف آن نه تشکیل حکومتی دائمی، بلکه فراهم کردن شرایط لازم برای انتقال قدرت به مردم بوده است.
از همین منظر، «دفترچه دوران گذار» که از سوی شاهزاده رضا پهلوی معرفی شده، نقشه راهی برای ماههای نخست پس از فروپاشی جمهوری اسلامی است؛ نه برنامهای برای ایجاد حکومتی دائمی یا تمرکز قدرت در دست یک فرد یا گروه.
هدف این برنامه جلوگیری از خلأ قدرت، حفظ نظم عمومی، استمرار خدمات اساسی، جلوگیری از فروپاشی اقتصادی و اداری، آغاز بازسازی نهادهای کشور و فراهم کردن مقدمات تشکیل مجلس مؤسسان، تدوین قانون اساسی جدید و برگزاری انتخابات آزاد است. به بیان دیگر، فلسفه آن انتقال مرحلهای، قانونمند و کنترلشده قدرت به مردم است، نه حفظ قدرت در دست مدیران دوران گذار.
اما شاید مهمترین دلیل ضرورت چنین دورهای، خود تجربه معاصر ایران باشد.
بسیاری تصور میکنند که اگر فقط انتخابات برگزار شود، دموکراسی نیز برقرار خواهد شد. اما تجربه جمهوری اسلامی نشان داد که چنین برداشتی تا چه اندازه میتواند گمراهکننده باشد.
جمهوری اسلامی با شعارهایی چون «جمهوری»، «آزادی» و «حکومت مردم» قدرت را به دست گرفت و سپس با همهپرسی و انتخابات، برای خود مشروعیت سیاسی ادعا کرد. اما جامعهای که هنوز فاقد احزاب مستقل، رسانههای آزاد، نهادهای مدنی قدرتمند، دستگاه قضایی مستقل و فرهنگ رقابت سیاسی بود، نتوانست از آن رأیگیری، یک دموکراسی پایدار بسازد.
به باور من، جمهوری اسلامی را میتوان یکی از تمامیتخواهترین و اقتدارگراترین حکومتهای تاریخ دانست. دلیل این ارزیابی فقط سرکوب سیاسی، زندان، اعدام یا حذف مخالفان نیست؛ آنچه این حکومت را متمایز میکند، تلاش برای کنترل تقریباً همه ابعاد زندگی انسان است.
این حکومت تنها به اداره کشور یا حفظ امنیت اکتفا نکرد، بلکه کوشید درباره نوع پوشش، مدل مو، موسیقی، هنر، سینما، کتاب، آموزش، رسانه، روابط زنان و مردان، سبک زندگی، باورهای مذهبی و حتی خصوصیترین جنبههای زندگی شهروندان تصمیم بگیرد و برای آن قانون و مجازات تعیین کند.
در طول تاریخ، حکومتهای تمامیتخواه بسیاری وجود داشتهاند، اما کمتر حکومتی را میتوان یافت که برای چندین دهه چنین دامنه گستردهای از مداخله را بر زندگی روزمره میلیونها انسان اعمال کرده باشد؛ از پوشش و ظاهر گرفته تا هنر، موسیقی، آموزش، باورهای دینی، روابط خصوصی و شخصیترین انتخابهای فردی.
این تجربه یک درس مهم برای آینده ایران دارد:
صرف برگزاری انتخابات، بهتنهایی دموکراسی نمیآورد.
اگر جامعه فاقد احزاب مستقل، رسانههای آزاد، نهادهای مدنی، قوه قضائیه بیطرف و فرهنگ رقابت سیاسی باشد، رأیگیری نیز میتواند به استقرار حکومتی بینجامد که نهتنها آزادیهای سیاسی، بلکه ابتداییترین آزادیهای فردی و اجتماعی را نیز محدود کند.
به همین دلیل، وجود یک دوره گذار، اگر با اختیارات مشخص، مدتزمان محدود، شفافیت، پاسخگویی، نظارت و تعهد روشن به انتقال قدرت همراه باشد، نه در تضاد با دموکراسی، بلکه شرط لازم برای شکلگیری یک دموکراسی پایدار است.
اعتماد به یک برنامه گذار نیز به معنای واگذاری چک سفیدامضا به هیچ فردی نیست. ارزش هر برنامه انتقالی را باید بر اساس سازوکارهای نظارتی، محدودیت اختیارات، شفافیت عملکرد و تعهد عملی آن به واگذاری قدرت سنجید، نه صرفاً با این پرسش که چه کسی مسئول اجرای آن است.
به باور من، مهمترین پرسش این نیست که «چه کسی دوران گذار را مدیریت میکند؟»
پرسش اصلی این است:
چه سازوکارهایی وجود دارد که اجازه ندهد دوران گذار، خود به یک حکومت دائمی تبدیل شود؟
اگر پاسخ این پرسش روشن، شفاف و مبتنی بر قانون باشد، آنگاه دوران گذار نه تهدیدی برای دموکراسی، بلکه پلی برای رسیدن به آن خواهد بود.
گذار، جایگزین دموکراسی نیست؛ مقدمه آن است. اگر این مقدمه با شفافیت، پاسخگویی و محدودیت زمانی همراه باشد، نه تهدیدی برای آزادی، بلکه نخستین گام برای ساختن دموکراسیای پایدار و قابل اعتماد خواهد بود.